تبلیغات
دنیای پژمان

دنیای پژمان
و من در میان ازدحام اینهمه دیوار های سرد ، معراج سقف را بهانه می کنم. . . پژمان
در...
اندیشه ی یک فانوسم.
ساده و بی پروا.
نه به یک رشته ی بی تامل وصل است.
بی امان بی برگشت ،
از درون میسوزد.
و به خلصه میرود هر دیوار.
کاش اینجا اندکی شب میشد.
سایه ها ی جنگل چشمانت ،
جلوه ی چراغ کوچک میشد.
در زمستان سکوت و لبخند،
رهسپار دردیم.
وبه ردپای مدفون در برف،
اقتدا میکردیم.
راهمان رنگین بود.
و چه افسوس به این خواب عمیق ،
کوله ی باورمان سنگین بود .
همه رویا همه وهم.
غافل از سوختن شعله ی سهم،
شعر فانوس روضه ی تدفین بود.

"پژمان اسعدی ، شهریور 94"



طبقه بندی: یادداشت های من،  ادبیات، 
برچسب ها: شعر،  
[ 1394/06/22 ] [ 02:07 ] [ پژمان ] [ دیدگاه ]
پشت این موج شکن های سپید،
ریشه ی هنجره ای در سرما میلرزد.
رویش خاطره ها در تبعید،
باغ کوچک آیینه را میسازد.
جوهر سیاه این قلم چون بارید،
زخمه ی ترانه شد تاول زد.
بازهم صدای دریا پیچید،
مرغک غم زده ای به صدر ساحل پرزد.
گوش بر جان صدف می سایید،
ناگهان درد نمایان شده محکم در زد.
وه چه مهمانی و بزمی جاوید،
خواب بی شرم در سوگ زمان هم می زد.
زیرچشمان کبود خورشید،
رقص این کولی مغموم به جهان می ارزد.
موج های بی بهانه لغزید،
جام لبریز غم از قمارمن می بازد.
جامه برمی کنم از جان تردید،
غسل تعمید بر قامت من ساغر زد.
پوستین خاکی من خشکید،
روح سرمست چون صاعقه ای آتش زد.
نقش ها میان پرده ای سپید،
غایت رابطه را برهم زد.
در پس پنجره دستی تابید،
سنگ بر شیشه ی این باور زد.
وحشت بیشه ی جانم غرید،
کوچ شد به بیکران ها سرزد.
آسمان قنات خشکیده ی باغم را دید،
بارش حادثه بر پیکره اش میتازد.
اینچنین شب همه رویای سقوطم را چید،
راه تاریک من از ستاره ها می سوزد.
مانده در محبس بی آهن این قصر سپید،
تن رنجور شعورم بی هوا می پوسد...

"پژمان اسعدی" مرداد 94






طبقه بندی: ادبیات،  یادداشت های من، 
برچسب ها: شعر،  
[ 1394/05/31 ] [ 19:30 ] [ پژمان ] [ دیدگاه ]
گوش کن صدای عمو نوروز می آید اگه خوب گوش کنی صدای دایره زنگی را میشنوی حاجی فیروز وارد میشه و شروع به رقصیدن میکند و با عشق میخواند:

مژده بدم ای مردم بازار
بیدار بشین از خواب دل ازار
بر پا بکنین هل هله و شور
با شمام بهار داره میاد زود
این مشکله این حقیر هر سال
خیلی سخته تا بیدار بشن مردم بازار
چاره ندارم تا روز نوروز
باید بخونه این حاجی فیروز
ابراب خودم سامبولی بلیکم
ابراب خودم سرتو بالا کن
ابرابه خودم از خواب بیدار شو
اربابه خودم همراه ما شو
با بنده که چند هزار ساله هستم
دستتو بیار بزار تو دستم
با همدیگه یک صدا بخونیم
بعد از این دیگه با هم بمونیم
بشکن بشکنه بشکن من نمیشکنم بشکن
این ور بشکنم این گله داره
اون ور بشکنم اون گله داره
بیچاره دله من که عجب حوصله داره
حاجی فیروزه، سالی یه روزه،
همه می دونن، منم می دونم،
عید نوروزه ، عید نوروزه


طبقه بندی: ادبیات، 
برچسب ها: اجتماعی، باستانی،  
[ 1393/01/1 ] [ 02:15 ] [ پژمان ] [ دیدگاه ]

گاریِ سیب فروش سر میدان افتاد
مرد از جاذبه در بهتِ خیابان افتاد

سیبها ریخت که از مرد نماند چیزی
جوی پرشد که دو سر عایله در آن افتاد

بعد از آن کوچه ندیدش به گمانم آن مرد
یک دو ماهی به همین جرم به زندان افتاد

یا نه مثل همه ی مردم شیدا شاید
گذرش بر حرم شاه شهیدان افتاد

گره مشکل او دست خدا باز نشد
کار او باز به یک مشت مسلمان افتاد

او که عاشق تر از آن بود که دانا باشد
سر و کارش به همین مردم نادان افتاد

غم نان ، کاش بدانی غم نان یعنی چه
یعنی آدم به تب گندم از ایمان افتاد

آدم آن روز که دستش به دهانش نرسید
از خدا دست کشید و پی شیطان افتاد

***

… و شب بعد زمین مرده ی او را بلعید
جسدش در حرم شاه شهیدان افتاد

گله آرام میان شب عریان خوابید
زخم چون گرگ به جان نی چوپان افتاد:

لا لالا برگ گُلُم! شاخه ی بیدُم لالا
یوسفُم دست کدوم گرگ بیابان افتاد؟

***

برف چون حوله ای آرام وسبکبار و سپید
گرم روی تن عریان زمستان افتاد

برف بارید که از مرد نماند چیزی
شاعری باز پی قافیه ی نان افتاد


شاعر: محمد حسین بهرامیان



طبقه بندی: ادبیات، 
برچسب ها: ادبیات، شعر نو، اجتماعی،  
[ 1392/11/18 ] [ 15:18 ] [ پژمان ] [ دیدگاه ]
همی بعدِ تاراجِ محمودیان
یکی دولتِ نو ببندد میان
یکی شیخ آید به بانگِ امید
که زیرِ عبا کرده پنهان کلید!
چو خواهد جهان را به زیر آورد
زِ مردان و گُردان وزیر آورد
یکی از یکی پهلوان تر وزیر
به قوّت جوان و به دانش چو پیر
کمر بسته تا بگذرد بیم ها
رها گردد ایران ز تحریم ها
میانِ وزیران یکی "دیگر" است
که یک گردن از دیگران سرتر است!
اگرچه وِرا بس عجیب است ریش*
رَوَد کارِ ایران زِ ریشش به پیش!
وگرچه قبایش غریب آیدت**
زِ گفتارِ او بوی سیب آیدت
چو صلح است رایَش ، زِ چاهِ دهن،
کبوتر درآید به جای سخن!
سرانِ ممالک چو گِرد آمدی،
مُخِ جمله ایشان به صحبت زدی!
اگرچند ننگ است و باد است نام
همی دان که او را جواد است نام!
وگرچه به شهرت ظریف است او
جهان را به همت حریف است او !
وزیری که در کشورِ اجنبی
سخن در میان آوَرد از نبی
که بادِ سرِ دشمن و خویش و دوست
چنانچون سلیمان به فرمان اوست
بیابد از او مُلکِ ایران شهی
نگردد اگر در حقش کوتهی
خدایش همیشه نگهدار باد
همیشه به تایید دادار باد
......................................................
*اشاره به ریش پروفسوری دارد
**اشاره به کت و شلوار دارد
*** برگرفته از نسخه ی شاهنامه کتابخانه سن پدربزرگ




طبقه بندی: ادبیات، 
برچسب ها: سیاسی، دولت، طنز،  
[ 1392/07/11 ] [ 21:18 ] [ پژمان ] [ دیدگاه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یادداشت های پژمان
در محیط محترم وب
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب